برای اخرت

بنام الله / هستی بخش انسانها /«اگر صدسال مانی ور یکی روز// بباید رفت از این کاخ دل‌افروز»

برای اخرت

بنام الله / هستی بخش انسانها /«اگر صدسال مانی ور یکی روز// بباید رفت از این کاخ دل‌افروز»

سوال و جواب قبر دروغه؟!


 

یه نفر دوست گناهکارش رو که تازه مرده بود خواب میبینه.


دوست گناهکار بهش میگه: ببین هر چی تا حالا در مورد



سوال و جواب قبر و قیامت و نامه ی اعمال و... میگن دروغه...!!!!!


اونی که خواب دیده بود میپرسه: وا؟ مگه میشه ؟ یعنی چی که دروغه؟


میگه : شنیده بودم وقتی کسی میمیره دو نفر میان و ازش


سوال و جواب میکنن، ولی من به محض اینکه مُردم منو انداختن تو آتیش!!!

..........

خوش به حال اونایی که بدون سوال و جواب میرن بهشت..



توقع و اعصاب چیست


                                          توقع و اعصاب چیست؟

 

توقع

چیزی است که همه دارن اما

میخوان تو نداشته باشی!!

و اعصاب

چیزی است که هیچ کس ندارد

و همه میخوان تو داشته باشی!!



تفکر / تامل و تعقل

                تفکر و تامل و تعقل



مردی همسر و سه فرزندش را ترک کرد و در پی روزی خود و خانواده اش راهی سرزمینی دور شد... فرزندانش او را از صمیم قلب دوست داشتند و به او احترام می گذاشتند
.
 
مدتی بعد ، پدر نامه ی اولش را به آن ها فرستاد. بچه ها آن را باز نکردند تا آنچه در آن بود بخوانند ، بلکه یکی یکی آن را در دست گرفته و بوسیدند و گفتند : این نامه از طرف عزیزترین کس ماست.

 سپس بدون این که پاکت را باز کنند ، آن را در کیسه‌ی مخملی قرار دادند ... هر چند وقت یکبار نامه را از کیسه درآورده و غبار رویش را پاک کرده و دوباره در کیسه می‌گذاشتند... و با هر نامه ای که پدرشان می فرستاد همین کار را می کردند.

سال ها گذشت. پدر بازگشت، ولی به جز یکی از پسرانش کسی باقی نمانده بود، از او پرسید : مادرت کجاست ؟ پسر گفت : سخت بیمار شد و چون پولی برای درمانش نداشتیم، حالش وخیم تر شد و مرد.
 
پدر گفت : چرا ؟ مگر نامه ی اولم را باز نکردید ؟ برایتان در پاکت نامه پول زیادی فرستاده بودم! پسر گفت : نه . پدر پرسید : برادرت کجاست ؟ پسر گفت : بعد از فوت مادر کسی نبود که او را نصیحت کند ، او هم با دوستان ناباب آشنا شد و با آنان رفت .

پدر تعجب کرد و گفت : چرا؟ مگر نامه ای را که در آن از او خواستم از دوستان ناباب دوری گزیند ، نخواندید؟ پسر گفت :نه ...

مرد گفت : خواهرت کجاست ؟ پسر گفت : با همان پسری که مدت ها خواستگارش بود ازدواج کرد الآن هم در زندگی با او بدبخت است. پدر با تأثر گفت : او هم نامه‌ی من را نخواند که در آن نوشته بودم این پسر آبرودار و خوش نامی نیست و من با این ازدواج مخالفم ؟ پسر گفت : نه ...


این داستان شما رو یاد چیزی نمیندازه؟؟؟؟

مثلا یاد قرآن کریم که خداوند در آن تمام راه  و روش صحیح و سالم زندگی کردن و رسیدن به سعادت دنیوی و اخروی رو برامون شرح داده ولی .... نباید فراموش کنیم:

فقط احترام ظاهری و بوسبدن جلد قرآن ما رو به سعادت نمیرسونه...

خبر امد خبری در راه هست


خبر آمد خبری در راه است...
سرخوش آن دل که از آن آگاه است...
شاید این جمعه بیاید...شاید...
پرده از چهره گشاید...شاید...
دست افشان، پای کوبان می روم
بر در سلطان خوبان می روم
می روم بار دگر مستم کند
بی پر و بی پا و بی دستم کند
می روم کز خویشتن بیرون شوم
در پی لیلا رخی مجنون شوم
هر که نشناسد امام خویش را
بر که بسپارد زمان خویش را
با همه لحن خوش آواییم
در به در کوچه ی تنهاییم
ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر
نغمه ی تو از همه پر شور تر
کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایه ی ما می شدی
مایه ی آسایه ی ما می شدی
هر که به دیدار تو نایل شود
یک شبه حلال مسائل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه ی ما را عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامه ی جان من است
نامه ی تو خط امان من است
ای نگهت خاستگه آفتاب
بر من ظلمت زده یک شب بتاب
پرده برانداز ز چشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یار و مدد کار ما
کی و کجا وعده ی دیدار ما...
دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد
به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد
به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم
تویی که نقطه ی عطفی به اوج آیینم
کدام گوشه ی مشعر، کدام کنج منا
ز شوق وصل تو در انتظار بنشینم
ای زلیخا دست از دامان یوسف بازکش
تاصبا پیراهنش را سوی کنعان آورد
ببوسم خاک پاک جمکران را
تجلی خانه ی پیغمبران را...
خبر آمد خبری در راه است...
سر خوش آن دل که ار آن آگاه است...
شاید این جمعه بیاید...شاید...
پرده از چهره گشاید...شاید...

سلام به همه دوستان عزیزم به وبلاگ خودتون خوش اومدین.

 برای تعجیل در فرج آقامون صاحب العصر و الزمان صلوات بفرستین


                                                         فقط به خاطر تو


 

هوایی رو که تو نفس میکشی

دارم راه میرم بغل میکنم

تو با من بمون تا ته این سفر

من این ماه رو ماه عسل میکنم

15

باز محرم امد


باز محرم امد...................





باز محرم آمد و اشک هایش برای حسین

                      باز محرم آمد و ناله هایش برای زینب
                     باز محرم آمد و دلتنگی هایش برای رقیه
               باز محرم آمد و دل شکستگی هایش برای عباس

من و ادعای شیعه بودن..

                                                    من و ادعای شیعه بودن..

 

هیچ داری از دل مهدی(عج) خبر؟

گریه های هر شبش را تا سحر؟

او که ارباب تمام عالم است؛

من بمیرم؛سر به زانوی غم است

شیعیان! مهدی(عج) غریب و بی کس است

جان مولی معصیت دیگر بس است

شیعیان بس نیست غفلت هایمان؟

غربت و تنهایی مولایمان؟

ما عبید و عبد دنیا گشته ایم

غافل از مهدی(عج) زهرا گشته ایم

من که دارم ادعای شیعه گی

                                           چه بگویم من؟ به جز شرمندگی.

بازهم امد محرم

                                   السلام علیک یا ابا عبدالله احسین {ع}






 

باز هم بیرقهای سیاه به اهتزاز در امده اند تا به عزای مولایمان بنشینیم

باز هم رخت های عزا بر تن شده اند تا همرنگ یوسف زهرا بشویم

باز هم ناله های جانسوز به عرش رفته اند تا همنوا با مادری دلسوخته

شویم

باز هم دسته های عزا به راه افتاده اند تا همسفر ملائک بشویم

باز هم سیل اشکها جاری شده اند تا با آسمان همراه شویم

با زهم دستانمان را به سینه میکوبیم تا با اطفال حرم همدرد شویم

باز هم زنجیرها را به دوش میکوبیم تا زخم تازیانه ها را حس کنیم

باز هم محرم آمد تا داغ عطش تازه شود. خوب گوش کنید... صدای گریه

 طفلی می آید... دردانه ام صبر کن،ماهم منتظریم باران ببارد...

بیچاره حاجی چی فکر میکرد چی شد

بیچاره حاجی چی فکر میکرد چی شد




حاج اکبر با هزار آرزو اسم نوشته بود بره زیارت خانه ی خدا


بعد چند سال تو نوبت موندن بالاخره نوبتش شد


اومد سهم هرکسو داد از همه حلالیت خواست


با کاروان عازم سفر مکه مکرمه شد


چند روزی نگذشته بود که مریض شد


دوستان کاروانی به خانواده اش خبر دادن حاجی بدجوری  مریضه


حاجی  بالاخره فوت کرد


دوستانش  زنگ زدن به خانواده اش که حاجی فوت کرده چیکار کنیم


گفتن بیارینش  / گفتم اوردنش هزینه داره دو میلیون


گفتن  بهتون خبر میدیم


فرداش زنگ  زدن گفتن بی زحمت حاجی را همونجا دفنش کنید


ساک و وسائلشو برامون بیارید


بیچاره حاجی یک عمر زحمت کشید / مال اموالی جمع کرد


آخرش هم گفتن خودشو اونجا دفن کنید ساکاشو برامون بیارید




اغراق گویی حاجی

اغراق گویی حاجی





چندتا دوست باهم رفته بودن زیارت بیت الله حرام



بعد چند سال درو هم نشسته بودن


از خاطرات مکه با هم صحبت میکردن


هرکسی یه خاطره ای تعریف میکرد


یکی از این حاجیا هرچی فکر کردی


چیزی بخاطرش نیومد/ خواست از غافله عقب نمونه


گفت بچه ها یادتونه یه شب من دیر اومدم هتل


گفتن کی تو که همیشه پیش مابودی


گفت بابا یه شب دیر اومدم یادتون نیست


گفتن خوب بگو ببینیم چی شد


گفت اون شب دیر اومدم من تو مکه گم شده بودم


گفتن خوب خوب


گفت اقا که شما باشین این خیابون به اون خیابون


از این کوچه به اون کوچه 


وارد یه کوچه شدم دیدم صد تا گرگ خیلی ترسیدم


گفتن حاجی  صدتا گرگ هیچ موقع یه جا جمع نمیشن


گفت فکر کنم سی چهل تا بودن


گفتن حاجی  اصلا گرگا همیشه خانوادگی


با هم هستن این تعداد نمیشه


گقت فکر کنم ده پانزده تا بودن


گفتن حاجی  عربستان گرمسیره اصلا گرگ نداره


گفت بجون عزیزتان دیگه از 5 تا پائین تر نمیام


بله عزیزان / ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟