یه نفر دوست گناهکارش رو که تازه مرده بود خواب میبینه.
دوست گناهکار بهش میگه: ببین هر چی تا حالا در مورد
سوال و جواب قبر و قیامت و نامه ی اعمال و... میگن دروغه...!!!!!
اونی که خواب دیده بود میپرسه: وا؟ مگه میشه ؟ یعنی چی که دروغه؟
میگه : شنیده بودم وقتی کسی میمیره دو نفر میان و ازش
سوال و جواب میکنن، ولی من به محض اینکه مُردم منو انداختن تو آتیش!!!
..........
خوش به حال اونایی که بدون سوال و جواب میرن بهشت..
توقع
چیزی است که همه دارن اما
میخوان تو نداشته باشی!!
و اعصاب
چیزی است که هیچ کس ندارد
و همه میخوان تو داشته باشی!!
سپس بدون این که پاکت را باز کنند ، آن را در کیسهی مخملی قرار دادند ... هر چند وقت یکبار نامه را از کیسه درآورده و غبار رویش را پاک کرده و دوباره در کیسه میگذاشتند... و با هر نامه ای که پدرشان می فرستاد همین کار را می کردند.
پدر تعجب کرد و گفت : چرا؟ مگر نامه ای را که در آن از او خواستم از دوستان ناباب دوری گزیند ، نخواندید؟ پسر گفت :نه ...
مرد گفت : خواهرت کجاست ؟ پسر گفت : با همان پسری که مدت ها خواستگارش بود ازدواج کرد الآن هم در زندگی با او بدبخت است. پدر با تأثر گفت : او هم نامهی من را نخواند که در آن نوشته بودم این پسر آبرودار و خوش نامی نیست و من با این ازدواج مخالفم ؟ پسر گفت : نه ...
این داستان شما رو یاد چیزی نمیندازه؟؟؟؟
مثلا یاد قرآن کریم که خداوند در آن تمام راه و روش صحیح و سالم زندگی کردن و رسیدن به سعادت دنیوی و اخروی رو برامون شرح داده ولی .... نباید فراموش کنیم:
فقط احترام ظاهری و بوسبدن جلد قرآن ما رو به سعادت نمیرسونه...
هوایی رو که تو نفس میکشی
دارم راه میرم بغل میکنم
تو با من بمون تا ته این سفر
من این ماه رو ماه عسل میکنم
باز محرم امد...................
باز محرم آمد و اشک هایش برای حسین
باز محرم آمد و ناله هایش برای زینب
هیچ داری از دل مهدی(عج) خبر؟
گریه های هر شبش را تا سحر؟
او که ارباب تمام عالم است؛
من بمیرم؛سر به زانوی غم است
شیعیان! مهدی(عج) غریب و بی کس است
جان مولی معصیت دیگر بس است
شیعیان بس نیست غفلت هایمان؟
غربت و تنهایی مولایمان؟
ما عبید و عبد دنیا گشته ایم
غافل از مهدی(عج) زهرا گشته ایم
من که دارم ادعای شیعه گی
چه بگویم من؟ به جز شرمندگی.
السلام علیک یا ابا عبدالله احسین {ع}
باز هم بیرقهای سیاه به اهتزاز در امده اند تا به عزای مولایمان بنشینیم
باز هم رخت های عزا بر تن شده اند تا همرنگ یوسف زهرا بشویم
باز هم ناله های جانسوز به عرش رفته اند تا همنوا با مادری دلسوخته
شویم
باز هم دسته های عزا به راه افتاده اند تا همسفر ملائک بشویم
باز هم سیل اشکها جاری شده اند تا با آسمان همراه شویم
با زهم دستانمان را به سینه میکوبیم تا با اطفال حرم همدرد شویم
باز هم زنجیرها را به دوش میکوبیم تا زخم تازیانه ها را حس کنیم
باز هم محرم آمد تا داغ عطش تازه شود. خوب گوش کنید... صدای گریه
طفلی می آید... دردانه ام صبر کن،ماهم منتظریم باران ببارد...
بیچاره حاجی چی فکر میکرد چی شد
حاج اکبر با هزار آرزو اسم نوشته بود بره زیارت خانه ی خدا
بعد چند سال تو نوبت موندن بالاخره نوبتش شد
اومد سهم هرکسو داد از همه حلالیت خواست
با کاروان عازم سفر مکه مکرمه شد
چند روزی نگذشته بود که مریض شد
دوستان کاروانی به خانواده اش خبر دادن حاجی بدجوری مریضه
حاجی بالاخره فوت کرد
دوستانش زنگ زدن به خانواده اش که حاجی فوت کرده چیکار کنیم
گفتن بیارینش / گفتم اوردنش هزینه داره دو میلیون
گفتن بهتون خبر میدیم
فرداش زنگ زدن گفتن بی زحمت حاجی را همونجا دفنش کنید
ساک و وسائلشو برامون بیارید
بیچاره حاجی یک عمر زحمت کشید / مال اموالی جمع کرد
آخرش هم گفتن خودشو اونجا دفن کنید ساکاشو برامون بیارید
اغراق گویی حاجی
چندتا دوست باهم رفته بودن زیارت بیت الله حرام
بعد چند سال درو هم نشسته بودن
از خاطرات مکه با هم صحبت میکردن
هرکسی یه خاطره ای تعریف میکرد
یکی از این حاجیا هرچی فکر کردی
چیزی بخاطرش نیومد/ خواست از غافله عقب نمونه
گفت بچه ها یادتونه یه شب من دیر اومدم هتل
گفتن کی تو که همیشه پیش مابودی
گفت بابا یه شب دیر اومدم یادتون نیست
گفتن خوب بگو ببینیم چی شد
گفت اون شب دیر اومدم من تو مکه گم شده بودم
گفتن خوب خوب
گفت اقا که شما باشین این خیابون به اون خیابون
از این کوچه به اون کوچه
وارد یه کوچه شدم دیدم صد تا گرگ خیلی ترسیدم
گفتن حاجی صدتا گرگ هیچ موقع یه جا جمع نمیشن
گفت فکر کنم سی چهل تا بودن
گفتن حاجی اصلا گرگا همیشه خانوادگی
با هم هستن این تعداد نمیشه
گقت فکر کنم ده پانزده تا بودن
گفتن حاجی عربستان گرمسیره اصلا گرگ نداره
گفت بجون عزیزتان دیگه از 5 تا پائین تر نمیام
بله عزیزان / ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟