اغراق گویی حاجی
چندتا دوست باهم رفته بودن زیارت بیت الله حرام
بعد چند سال درو هم نشسته بودن
از خاطرات مکه با هم صحبت میکردن
هرکسی یه خاطره ای تعریف میکرد
یکی از این حاجیا هرچی فکر کردی
چیزی بخاطرش نیومد/ خواست از غافله عقب نمونه
گفت بچه ها یادتونه یه شب من دیر اومدم هتل
گفتن کی تو که همیشه پیش مابودی
گفت بابا یه شب دیر اومدم یادتون نیست
گفتن خوب بگو ببینیم چی شد
گفت اون شب دیر اومدم من تو مکه گم شده بودم
گفتن خوب خوب
گفت اقا که شما باشین این خیابون به اون خیابون
از این کوچه به اون کوچه
وارد یه کوچه شدم دیدم صد تا گرگ خیلی ترسیدم
گفتن حاجی صدتا گرگ هیچ موقع یه جا جمع نمیشن
گفت فکر کنم سی چهل تا بودن
گفتن حاجی اصلا گرگا همیشه خانوادگی
با هم هستن این تعداد نمیشه
گقت فکر کنم ده پانزده تا بودن
گفتن حاجی عربستان گرمسیره اصلا گرگ نداره
گفت بجون عزیزتان دیگه از 5 تا پائین تر نمیام
بله عزیزان / ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟