سپس بدون این که پاکت را باز کنند ، آن را در کیسهی مخملی قرار دادند ... هر چند وقت یکبار نامه را از کیسه درآورده و غبار رویش را پاک کرده و دوباره در کیسه میگذاشتند... و با هر نامه ای که پدرشان می فرستاد همین کار را می کردند.
پدر تعجب کرد و گفت : چرا؟ مگر نامه ای را که در آن از او خواستم از دوستان ناباب دوری گزیند ، نخواندید؟ پسر گفت :نه ...
مرد گفت : خواهرت کجاست ؟ پسر گفت : با همان پسری که مدت ها خواستگارش بود ازدواج کرد الآن هم در زندگی با او بدبخت است. پدر با تأثر گفت : او هم نامهی من را نخواند که در آن نوشته بودم این پسر آبرودار و خوش نامی نیست و من با این ازدواج مخالفم ؟ پسر گفت : نه ...
این داستان شما رو یاد چیزی نمیندازه؟؟؟؟
مثلا یاد قرآن کریم که خداوند در آن تمام راه و روش صحیح و سالم زندگی کردن و رسیدن به سعادت دنیوی و اخروی رو برامون شرح داده ولی .... نباید فراموش کنیم:
فقط احترام ظاهری و بوسبدن جلد قرآن ما رو به سعادت نمیرسونه...