امشب بیا در خانه مهمان کن صدایت را
تـــا بشنوم آواز شـــاد خنـــده هــایت را
یک سال نوری از من و تنهایی ام دوری
برگرد و حک کن در سکوتم رد پایت را
لبهای گرمت را بچسبــان بر کویـر سرد
دریــــاب با، بــاران بــوسه مبتلایــت را
هـــرچنـد در پیشانـی ام تقـــدیر خوابیده
امـــا نگیر از من دو چشـــم دلربایـت را
یک بـار دیگر از گناهم چشم پوشی کن
شاید ببخشی عـــاشق سـر به هوایـت را
بوی غریبی بی تو دارد برکه ی احساس
ســرمست کن نیلـــــوفر درد آشنـایت را
نیلوفر ابی
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکند
بلبل شوقم هوای نغمه خوانی میکند ...
بَه چه پیری که دلش یاد جوانی میکند
دفتر باغ غزل را باغبانی میکند
با بساطی از کلام و واژه های آتشین
مجلس عشاق را هم میزبانی میکند
من بنازم آنکه با آن قلب عاشق پیشه اش
کاروان عشق را هم ساربانی میکند
در عجب ماندم در آن سن هم قلم در دست او
گرچه میلرزد ولی آتشفشانی میکند
در کهولت هم بنام زهره و پروین رخان
عاشق بیچاره را یکباره خانی میکند
سالها رفت و ولیکن آن سپهر بایگان
دفتر و دیوان او را پاسبانی میکند
شهریارا شعر " احسان " گرچه ناقابل ولی
از مقام شهریارت قدردانی میکند
می توان
در قاب خیس پنجره
چک چک آواز باران را شنید
می توان دلتنگی یک ابر را
در بلور قطره ها بر شیشه دید
می توان لبریز شد از قطره ها
مهربان و بی ریا و ساده بود
می توان با واژه های تازه تر
مثل ابری شعر باران را سرود
می توان در زیر باران گام زد
لحظه های تازه ای آغاز کرد
پاک شد در چشمه های آسمان
زیر باران تا خدا پرواز کرد
بزن باران
بهاری کن فضا را
بزن باران و تر کن قصه ها را
بزن باران که از عهد اساطیر
کسی خواب زمین را کرده تعبیر
بشارت داده این آغاز راه است
نباریدن دلیل یک گناه است
بزن باران به سقف دل که خون است
کمی آنسوتر از مرز جنون است
بزن باران که گویی در کویرم
به زنجیر سکوت خود اسیرم
بزن باران سکوتم را به هم زن
و فردا را به کام ما رقم زن
بزن باران به شعرم تا نمیرد
در آغوش طبیعت جان بگیرد
بزن باران، بزن بر پیکر شب
بر ایمانی که می سوزد در این تب
به روی شانه های خسته ی درد
به فصل واژه های تلخ این مرد
بزن باران یقین دارم صبوری
و شاید قاصدی از فصل نوری
بزن باران، بزن عاشق ترم کن
مرا تا بی نهایت باورم کن
کاش
بارانی ببارد
قلبها را تر کند بگذرد
از هفت بند ما صدا را تر کند
قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه
رشته رشته مویرگهای هوا را تر کند بشکند
در هم طلسم کهنه ی این باغ را
شاخه های خشک بی بار دعا را
تر کند مثل طوفان بزرگ نوح
در صبحی شگفت
سرزمین سینه ها تا نا کجا را تر کند
چترها تان را ببندید ای به ساحل مانده ها
شاید این باران که می بارد شما را تر کند
چتر ها را
باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را، خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت
دوست را، زیر باران باید دید
عشق را زیر باران باید جست ...
کاش بارانی ببارد قلبها را تر کند
بگذرد از هفت بند ما صدا را تر کند
قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها
رشته رشته مویرگهای هوا را تر کند
بشکند در هم طلسم کهنه ی این باغ را
شاخه های خشک بی بار دعا را تر کند
مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت
سرزمین سینه ها تا ناکجا را تر کند
چترها تان را ببندید ای به ساحل مانده ها
شاید این باران که می بارد شما را تر کند