برای اخرت

بنام الله / هستی بخش انسانها /«اگر صدسال مانی ور یکی روز// بباید رفت از این کاخ دل‌افروز»

برای اخرت

بنام الله / هستی بخش انسانها /«اگر صدسال مانی ور یکی روز// بباید رفت از این کاخ دل‌افروز»

آوارِ درون


آوارِ درون

 
 




فریدون مشیری

 

کسی باور نخواهد کرد


اما من، به چم خویش می بینم


که مردی - پیش چشم خلق - بی فریاد، می میرد


نه بیمار است،


نه بر دار است،


نه درقلبش فرو تابیده شمشیری


نه تا پر، در میان سینه اش تیری


کسی را نیست بر این مرگ بی فریاد، تدبیری!

لبش خندان و دستش گرم،


نگاهش شاد


تو پنداری که دارد خاطری از هر چه غم آزاد


اما من، به چشم خویش می بینم:


به آن تندی، که آتش می دواند شعله در نیزار،


به آن تلخی، که می سوزد تن آیینه در زنگار،


دارد از درون خویش می پوسد!


 بسان قلعه ای فرسوده - کز طاق و رواقش خشت می بارد -


فرو می ریزد از هم،


در سکوت مرگ


بی فریاد!


چنین مرگی که دارد یاد؟


 کسی آیا نشان از آن تواند داد؟



نمی دانم


که این پیچیده با سرسام این آوار


چه می بیند درین جانهای تنگ و تار


چه میبیند درین دلهای ناهموار


چه میبیند درین شبهای وحشت بار


نمی دانم.


- ببینیدش!


لبش خندان و دستش گرم


نگاهش شاد


نمی بیند کسی اما ملالش را


چو شمعِ تندسوزِ اشک تا گردن، زوالش را!


فرو پژمردن باغ دلاویز خیالش را،


صدای خشک سر بر خاک سودن های بالش را


کسی باور نخواهد کرد!


نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد